پدر ... مادر ... پسر ... دختر ... مامتهمیم ...

... مبینم این روزها اونهایی رو که نمی خوان بهشت موعود دست نیافته ی زورکی پدران و مادرانشونو ... اونهایی که دوست دارند خودشون تجربه کنند تجربه ها و آزموده های پدارانشونو ...

نمای پسر و پدر اولی :

... پسر سوال های ممنوعه کرد ... پدر آنقدر برآشفت که آشفتگیش غلبه کرد بر استدلالش ... و پسر بدون آنکه به حقش برسه به گوشه ی سکوتش خزید ...

نمای پدر و پسر دومی :

... پدر پر بود از سوال های بی جواب ممنوعه ... از دیده های نادیدنی اش ... از شنیده های ناشنیدنی اش ... و پسر فراری از شنیدنش ... و پدر بدون آنکه به حقش برسه به گوشه ی سکوتش خزید ...

... پدر ... مادر ... پسر ... دختر ... مامتهمیم . 

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

چین و چروک دلم ...

... این روزها احساس می کنم چین و چروک دلم داره بیشتر میشه ... چقدر دلتنگ پدری هستم که هرگز چین و چروک دلش رو باور نداشتم ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

دلچسب ...

... دیدن کسی که با اینکه خیلی دوستش داری و خیلی هم بهش نزدیکی وخیلی وقت هم هستش که ندیدیش باید خیلی دلچسب باشه ... امروز یه دنیا به دل ما چسبید دیدنش ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

خیس و نم دار ...

... قنات دلمون با اینکه ظاهرا خشکیده ولی هر از گاهی بیاد اون روزها و شب های خیلی دور و خیلی نزدیک که پر از خاطرات شیرین هستش  کمی "خیس و نم دار" میشه ... غروب آفتاب عصر پنجشنبه دی ماه سرد زمستونی هم بی تاثیر نیست ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

اذان صبح پدرم ...

... هر چقدر هم که خواب سنگینی داشتم  صدای اذان صبح پدرم که به گوشم می رسید خواب خوش صبحگاهی از سرم می پرید ... در عالم خواب و بیداری سوز آهنگ حمد و سوره ی نماز صبحش  آرام بخش روح و جسم درماندم بود ...

....................................................................

 

دلنوشته ی "عبدالجبار کاکایی" که به دلم نشست  

سی سال به هر حادثه" نه "گفتم

 تاوان پذیرفتن یک " آری"

دلخون شده از عقده ی ناکامی

 ویران شده ازغارت بسیاری

 طاعون زده ی عشق اهورایی

 عبرت زده ی شور فداکاری

 آبادی من سوخت به ویرانی

 سربازی من مرد به سرداری

 ای کاش که عقل من و تو کم کم

 برخیزد ازین بستر بیماری

 

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

نم بارون و مه ام ...

... شاید برا اینه که متولد اسفند ماه سرد و زمستونیم ... صبح زود وقتی قدم به روی پله های چهار دیواری خونه مون گذاشتم بوی نم خاک  بارون زده چشم های نیمه بسته ی خواب آلودم رو بطور کامل باز کرد ... از رقص و پایکوبی  ابر و باد تو آسمون خدا خبری نبود و تا چشم کار می کرد مه بود و مه و کمی نم بارون ... که آروم و بی صدا همچون لحافی نرم و گرم بر روی زمین کشیده شده بود ... من دیوونه ی نم بارون و مه ام ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :

خاطره ...

اونهایی که پر از خاطره اند ... و اینهایی که پر از کم خاطره گی اند ... چقدر این روزها ظاهرشون به هم شبیه اند ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

ایام میانسالی ...

... بعضی وقت ها از شنیدن بعضی صداها و دیدن بعضی  صحنه ها سیرمونی ندارم ... برا همین هم یه وقت هایی تنهایی و یواشکی شیشه های ماشینم  رو بالا میکشم  و چشم هامو  یه گوشه ای زوم  می کنم  و صدای اطرافم رو اونقده زیاد میکنم  که از ته دل سیراب بشم ...

... یه وقت هایی هم  پرم از صداها و حرکاتی که تموم وجودم رو مچاله و له میکنن ... اونقده که همه ی دنیا ی اطرافم رو بی صدا و بی حرکت آرزو می کنم ... اینم از حال و هوای ایام میانسالی ماست ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

پیر شدم ...

مادر مرد از بس که پیر شد...
و من پیر شدم از بس که مادرم مرد ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

حیرانم ...

 ...  یه وقتی بزرگترها کلی حرف برا گفتن داشتند و کوچیکترها کلی گوش برا شنیدن ... حالا کوچیکترها کلی حرف برا گفتن دارند و بزرگترها کمی گوش برا شنیدن ... ... و من حیرانم از اینکه با کوچیکترها همراه باشم و یا دنبال رو بزرگترها ...
ته تغاری٧:۱٠ ‎ب.ظ - جمعه، ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
هردو با هم کلی حرف میزنن بدون اینکه چیزی از حرفای هم بفهمن!
و یه چیز خیلی باحاله و اونم اینه که
در عین تضاد باهم کلی همو دوس دارن!
 
  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

پای چپم ...

... پای راستم هر جا که دلش می خواد بره پای چپم رو به زور با خودش همراه میکنه ... برا همین دلم برا پای چپم کلی سوخت ...

عفیفه۱۱:۵٠ ‎ب.ظ - دوشنبه، ۱۴ شهریور ۱۳٩٠

منم دلم واسه دست راستم می سوزه ... اخه 12 سال مشقامو تنهایی نوشت و دست چپم استراحت کرد...

 

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که در آرزوی یه دوچرخه بی نام نشون سالها خواب و بیداریم یکی شده بود با همه ی کوچیکیه آرزوم ٬ چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که هر روز٬ صبح زود از خواب خوش ٬ دل می کندم به امید اینکه لحظه ای چشم های دلم سیراب بشه از دیدن اونی که سی سال همراه غم و شادیمه ٬  چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که تو یه اتاق دوازده متری با چهارتا بچه ی قد و نیم قد ٬ با همه ی نداشته هامون صبح رو به شب و شب رو به صبح می رسوندیم و راضی به رضای حق ٬ چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که هر وقت و بی وقت ٬ بچه ها از سر و کولمون بالا می رفتن و برا گرفتن پول یه بستنی یخی حاضر می شدن ده ها بار صورتمون رو ببوسند ٬ چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که مادری داشتیم با صورتی چین چروک شده ٬ هر وقت دلمون برا بچگی هامون تنگ می شد لحظاتی رو کنارش می نشستیم تا از عطرش سیراب بشیم ٬  چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون روزها که عطر توتون سیگار پدرمون تو خونه ی بی رنگ و ساده  و درویشی می پیچید ٬ با اون نوای سوزناک  "یاسین" عصر پنجشنبه هاش ٬ چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...

... اون شب هایی که اگه تا صبح بیدار می نشستیم بازم وقت کم می اووردیم برا حرف زدن هایی که این روزها نایاب شدند ٬  چه دوران خوش و خرمی بود برامون ...   

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

جشن وبلاگ فارسی

جشن دهمین سال مدیری خاکستری با موهای سپید ... در اندیشه ی فردایی بهتر ...

 

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

فانوس دلم ...

 فانوس دلم سوسو میکنه و این روزها من بی نیاز از تابش نورش ٬ با تپشش و لرزشش  همراهم ...

  
نویسنده : حاج عادل ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد