کلاس اول ...
... توی کلاس 40 نفری پسرهای سیاه و سبزه و سفید ولاغر و چاق یه مدرسه تا خانم معلم سوالی می کرد همه یه دستشون بالا بود و یه دستشون پایین و هی داد میزدند که "خانم اجازه خانم اجازه" "ما بگیم ما بگیم" و تنها تو اون کلاس بود که نه بچه ها و نه خانم معلم خسته نمی شدن از صداهای همدیگه ...

دلهره ...
... چهل و هشت سال پیش تو چنین روزهایی نه دلی شکسته بودیم که برای شکستنش بشکنیم و نه دلی به دست آورده بودیم که برای ازدست دادنش دلهره داشته باشیم / و اما در این ایام میانسالی هم دلهره داریم و هم شکسته دلیم ...
نامه ای به فرزندانم ...
... از قدیم کم و بیش رسم بوده که بعض از پدرها و مادرها یه وقت هایی که تو حال و هوایی بودن نامه ای دست نوشته ای برا بچه هاشون می نوشتند تا شاید چراغ و آینه ی راهی باشه ... چند وقتی هست که منم به سرم میزنه که چند خطی بنویسم ... شایدم یه روزی بنویسم شایدم نه ...
پدر ... مادر ... پسر ... دختر ... مامتهمیم ...
... مبینم این روزها اونهایی رو که نمی خوان بهشت موعود دست نیافته ی زورکی پدران و مادرانشونو ... اونهایی که دوست دارند خودشون تجربه کنند تجربه ها و آزموده های پدارانشونو ...
نمای پسر و پدر اولی :
... پسر سوال های ممنوعه کرد ... پدر آنقدر برآشفت که آشفتگیش غلبه کرد بر استدلالش ... و پسر بدون آنکه به حقش برسه به گوشه ی سکوتش خزید ...
نمای پدر و پسر دومی :
... پدر پر بود از سوال های بی جواب ممنوعه ... از دیده های نادیدنی اش ... از شنیده های ناشنیدنی اش ... و پسر فراری از شنیدنش ... و پدر بدون آنکه به حقش برسه به گوشه ی سکوتش خزید ...
... پدر ... مادر ... پسر ... دختر ... مامتهمیم .
چین و چروک دلم ...
... این روزها احساس می کنم چین و چروک دلم داره بیشتر میشه ... چقدر دلتنگ پدری هستم که هرگز چین و چروک دلش رو باور نداشتم ...
دلچسب ...
... دیدن کسی که با اینکه خیلی دوستش داری و خیلی هم بهش نزدیکی وخیلی وقت هم هستش که ندیدیش باید خیلی دلچسب باشه ... امروز یه دنیا به دل ما چسبید دیدنش ...
خیس و نم دار ...
... قنات دلمون با اینکه ظاهرا خشکیده ولی هر از گاهی بیاد اون روزها و شب های خیلی دور و خیلی نزدیک که پر از خاطرات شیرین هستش کمی "خیس و نم دار" میشه ... غروب آفتاب عصر پنجشنبه دی ماه سرد زمستونی هم بی تاثیر نیست ...
اذان صبح پدرم ...
... هر چقدر هم که خواب سنگینی داشتم صدای اذان صبح پدرم که به گوشم می رسید خواب خوش صبحگاهی از سرم می پرید ... در عالم خواب و بیداری سوز آهنگ حمد و سوره ی نماز صبحش آرام بخش روح و جسم درماندم بود ...
....................................................................
دلنوشته ی "عبدالجبار کاکایی" که به دلم نشست
سی سال به هر حادثه" نه "گفتم
تاوان پذیرفتن یک " آری"
دلخون شده از عقده ی ناکامی
ویران شده ازغارت بسیاری
طاعون زده ی عشق اهورایی
عبرت زده ی شور فداکاری
آبادی من سوخت به ویرانی
سربازی من مرد به سرداری
ای کاش که عقل من و تو کم کم
برخیزد ازین بستر بیماری
نم بارون و مه ام ...
... شاید برا اینه که متولد اسفند ماه سرد و زمستونیم ... صبح زود وقتی قدم به روی پله های چهار دیواری خونه مون گذاشتم بوی نم خاک بارون زده چشم های نیمه بسته ی خواب آلودم رو بطور کامل باز کرد ... از رقص و پایکوبی ابر و باد تو آسمون خدا خبری نبود و تا چشم کار می کرد مه بود و مه و کمی نم بارون ... که آروم و بی صدا همچون لحافی نرم و گرم بر روی زمین کشیده شده بود ... من دیوونه ی نم بارون و مه ام ...
خاطره ...
اونهایی که پر از خاطره اند ... و اینهایی که پر از کم خاطره گی اند ... چقدر این روزها ظاهرشون به هم شبیه اند ...
ایام میانسالی ...
... بعضی وقت ها از شنیدن بعضی صداها و دیدن بعضی صحنه ها سیرمونی ندارم ... برا همین هم یه وقت هایی تنهایی و یواشکی شیشه های ماشینم رو بالا میکشم و چشم هامو یه گوشه ای زوم می کنم و صدای اطرافم رو اونقده زیاد میکنم که از ته دل سیراب بشم ...
... یه وقت هایی هم پرم از صداها و حرکاتی که تموم وجودم رو مچاله و له میکنن ... اونقده که همه ی دنیا ی اطرافم رو بی صدا و بی حرکت آرزو می کنم ... اینم از حال و هوای ایام میانسالی ماست ...
پیر شدم ...
حیرانم ...
... یه وقتی بزرگترها کلی حرف برا گفتن داشتند و کوچیکترها کلی گوش برا شنیدن ... حالا کوچیکترها کلی حرف برا گفتن دارند و بزرگترها کمی گوش برا شنیدن ... ... و من حیرانم از اینکه با کوچیکترها همراه باشم و یا دنبال رو بزرگترها ...
و یه چیز خیلی باحاله و اونم اینه که
در عین تضاد باهم کلی همو دوس دارن!
پای چپم ...
← صفحه بعد
نظرات ()