لباس راه راه طوسی ...
لباس راه راه طوسی ... ... میگن عادت کرده بود ... که هر از گاهی اون لباس راه راه طوسی به یادگار مونده از دوران قدیم رو می پوشید و توی تاریکی نیمه ی شب مشغول به راز و نیاز با خدای بزرگش میشد ... تا که نره از یادش اون روزها و شب های سرد و سیاه ... ... درست مثل همونهایی که نزدیکی های چادر حفره ای تو دل خاک می ساختند و هر از گاهی ساعاتی تن بی روحشون رو با اون لباس خاکی بهش می سپردند تا که نتونه سرکش بشه ...
برزخی ...
برزخی ... ... این روزها و شب هام درست مثل همون دوران برزخیه که فقط شنیده بودم و حالا باورش چقدر سخته برادلم ... امشب قسمت شد بازم با مهران که جسمش اون وره آب ولی دلش یه عالمه تنگ این ور آب ، کلی گپ زدیم ... خواستم برا غریبیش روضه ی فراق رو بخونم دیدم خودم از اون غریب تر و محتاج ترم ... یواشکی صورت خشکم رو با نم چشم های سرم خیس کردم و از ته دل لبخندم رو براش هدیه فرستادم ... ... هنوزم دوست دارم مثل یه بچه ننه ی تموم عیار ، گریه ها م و خنده هام ، تو یه لحظه اونچنان بهم گره بخوره که هیچکی نتونه بازشون کنه ...
خدا ...
خدا ... خدا همین نزدیکی هاست هنوزم ...
... بچه هاش همه بزرگ شده بودند ... برا همین دیگه خجالت می کشید باهاشون مثل همون بچگی ها باشه ... هر از گاهی هوس می کرد هیکل زومخت شونو سفت و محکم بغل کنه ... اونقده که صدای تپش قلب شونو بشنوه ...
................................................................
دلنوشته ی یه دوست ...
دیگه فرقی نداره کلاس نقاشی کجاس!
ماها رو رنگ می زنن، وقتی حواسا به خداس!»
دلتنگ پدر ...
دلتنگ پدر ... بابایی جونم ... فکر کنم عمر تو این دنیات و اون دنیات رو جمع بزنم حالا باید تو سن هشتاد و هشت سالگیت باشی ... ولی من هر وقت خوابت رو می بینم هنوزم که هنوزه تو همون سن هفتادو پنج سالگی هستی ... صورتت رو زیبای زیبا همونطوری که بودی می بینمت ... چهره دلنشینت با اون خنده های ملیح و ریزه میزه ... انگار ی هنوزم نگران منی ... آخه می بینم دست از نصیحت کردنت برنداشتی ... راستش یه خبر خوبی برات دارم که فکر کنم اگه بشنوی دیگه آروم و راحت و آسوده خاطر میشی ... و دیگه نیازی هم به نصیحت کردن ته تغاریت نداری ... من امروز در برابر روح آرومت اعتراف می کنم که راست می گفتی اون چیزایی رو که من همش انکار می کردم ...
داد و فریاد ...
داد و فریاد ... ... سرد و یخ بودن هوا یه خوبی داره برا اونهایی که تو یه اتاق کوچیک هستند و اون اینه که تا می تونن بهم نزدیک میشن و تا که سردشون نشه ... و برا همین هم دیگه لازم نیست که داد بزنند تا همراهشون صداشونو بشنوه ... این روزها همه در حال داد و فریادند ... انگاری اصلا هوا یخ و سرد نیست ... ... من هنوزم یخ زده ام ... انگاری این دفعه بدجوری فرز شدم ... ........................................... ... امام حسین (ع) به واقع مظلوم امتی بود که خودشونو وارثان پیامبر می دونستند ... حکم خارج شدن از دین رو به حضرت دادند ... و عدم بیعت با حاکم اسلامی ... من در این اندیشه ام که لعن و نفرین بر : مردم عوام : و یا " مردم خواص " اون دوران سیاه بفرستم ...
چپق ...
چپق ... ... فکرشم نمی کردم یه روزی بیاد که بتونم ساعت ها کنارش بنشینم بی آنکه بتونم حرفی ازنانوشته های دفتر کاهی و خاکستری دلم رو بزنم ... هیچ وقت نشده بود تا به این حد پر از گفتنی ها باشم و نتونم بنویسم ... دلم برا یه پک سنگین که از سوز آتیشش دودی از جان دلم بلند بشه حسابی تنگ شده ... نفسم تنگ شده برا دودی تا که بخارش ببنده چشم های باز سرم رو ... چشمه ی چشم های خمار دلم خشکیده از آب روان ... کسی چپق چوبی منو ندیده ...
همه خوابیم ...
همه خوابیم ... همه خوابیم ... همه خوابیم ... همه خوابیم ... ... چقدر دوست دارم یه جایی می بودم که بدور از آدمها و تشریفات و قوانین زمینیش می تونستم مثل یه بچه ی تخس بشم و یه نفس . جیغ بنفشی بکشم و بعدش حسابی گریه کنم و خالی بشم از گفتنی های نگفته ام... مثل اینکه بازم قرص هام یادم رفته ... هذیان گویی چه صفایی داره ها ...

این روزا و شب هام ...
این روزا و شب هام ... ... اون قدیم قدیما یه وقت هایی همش خواب می دیدم که حرکت همه ی آدم ها و اجسام روی زمین آهسته شده ... طوری که حتی نفس کشیدن هم به زور و زحمت و آهسته و پیوسته می شد ... اونقده زحمت و سختی می کشیدم تا اینکه بتونم از خواب و رویا بیدار بشم ... ... عاشق دوچرخه و گشت های طولانیش بودم ... ولی وقتی جاده های تیز و سربالایی نفس ام رو می برید فقط به امید رسیدن به اوج بلندی و سرازیر شدن از بلندی ها بود که قدرت رکاب زدن رو برام باقی می گذاشت ... هنوزم عاشق رکاب زدن پیاپی هستم ولی بیشتر منتظر رسیدن به سرازیری جاده ... ... این روزا و شب هام چقدر شبیه اون روزها و شب هامه ...
قطار روزگار ...
قطارروزگار... ... روزها و ساعت های زیادی رو زیر نور آفتاب سوزان کنار تپه ی خاکی نزدیک خونه ی گرم بهم چسبیده شهر بزرگ مون به انتظار رسیدن و شکار صحنه ی له شدن میخ فولادی کوچیکی می نشستم تا که بعد از برخورد با چرخ های آهنین و سرد واگن های قطار به شمشیر ریز برنده ای تبدیل می شد ... و شب ها در میهمانی ستاره های پر نور آسمون سیاه خدا ، صدای صوت بلند و ممتد قطارها همراه و همسفر خواب های خوش و یادآور گذر زمان و عمر از دست رفته ام بود ... ... و این روزها ریل ها همه زنگ زده ... و همه ی واگن های قطار روزگار پر از خالی اند چقدر ... ........................................................
امیدوارم حالتون خوب باشه
حال و روز هیچ کس مثل من نیست
برام دعا کنید ،دعا کنید بهترین روزهای دانشگاهم رو باز هم با بهترین دوستانم پشت سر بذارم...مخصوصا با نرگس جونم
منتظر ...
منتظر ... ... من همچنان منتظر طلوع فریادم . ... من همچنان منتظرغروب سکوت ام .
... من همچنان منتظر رویت صبح امید ام . ... من همچنان منتظر رویت خط پایان شب ام . ............................................ ... از بچگی یادمه که وقتی نیمه ی شعبان می شد یه جمله کوتاه و گویا همیشه تزیین شهر و دیار مون می شد و اون این بود که ... جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار مهدی ... این روزا چقدر این کلام برادلم ملموس و هویداست ... ............................................ دیروز باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ............. . و اما امروز باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟
فانوسقه ...
فانوسقه ... ... یه زمونی یه " فانوسقه " نخ نما شده می تونست تکیه گاه همه ی داشته هام باشه و منو با خودش بکشونه به رویاءهای خیالی و خداییم ... ... یه زمونی یه " فانوس " کم سویی می تونست روشنایی و سوء چشمای آبدارم تو تاریکی جاده های پر پیچ و خم زندگیم باشه ... ... یه زمونی یه " یقلبی " کهنه ی از " خط " برگشته ... یه زمونی یه " پیراهن خاکی " ... یه زمونی یه " پلاک دوتیکه " ... یه زمونی یه قلم و " پاکت نامه " ... یه زمونی یه " چادرسه گوش " یه زمونی یه " سوت و کوپه ی قطار" ... یه زمونی نیش یه " عقرب " بی کین ... یه زمونی گرمای وجود " رفقای " در حال وداع ... یه زمونی یه "چفیه سفید " که پاک و بی ریا بر گردنم بود و ... یه زمونی بوی یه " عطر تیروز " که یادآور امامم بود و ... یه زمونی یه " انگشتر عقیق " که نشونی بود از برادری و اخوت تو این دنیای دون ... یه زمونی یه همراهی صادقانه با دونه های سبز " تسبیح عشق " ... ..................................... کاکایی عزیز ... هر وقت احساس می کنم دارم دق می کنم راهی کلبه ی وب قشنگتون می شم ... یه گوشه ی دنج کز می کنم و با گوش دلم و با آهنگ دلنشینش حسابی بغض ام رو خالی میکنم ... و اووقت دلم می خواد که همه ی درخت ها قلم بشن و همه ی رودخونه ها جوهر تا که مکتوب بشن خاطرات این روزگار بسی تلخ ...
خدای دل ...
خدای دل ... گمگشته ام ... کجا !!؟ ... ندیده ای مرا ...
... دلنوشته های مرحوم حسین پناهی دلچسب ترین این روزهای غریبانه ام شده ... گریه ام اگه امان می داد حتما دق می کردم ...
هوای وطن ...
هوای وطن ... ... از مسیر جاده ی کناری دریای شمالمون همینجور که در حرکتی و گذر می کنی ظاهر آدمها یواش یواش عوض می شه ... درست مثل خود زمین و آسمونش ... بعد به یه سه راهی می رسی که بهش میگن اسالم به خلخال ... ناخودآگاه می پیچی به سمت جاده ای که درست مثل جاده ی حیران ، حیرونت می کنه ... پیچ های فراونی رو تو اون جاده ی باریک و دل ربا باید بگذرونی تا برسی به اون بالاها ... اون بالایی که انگاری یه تیکه از بهشت خداست ... تا چشم می بینه همه جا سبز... ... دلم سوز هوای وطن کرده ... 
دلنشین از وبلاگ عبدالجبار کاکایی ...
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم . و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم. و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد. پسرم ... به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود . دلنشین از وبلاگ عبدالجبار کاکایی ...
پسرم ...
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
تلخ نامه ...
تلخ نامه ... ... در محفل سبزت دنبال یه کم مرکب و یه لا کاغذ کاهی گشتم تا تلخ نامه ای از دل زارم برات بنویسم ... ای وای که دست و دل لرزونم نگذاشت ... ........................................ کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت
.................................... ... چقدر احساس خفگی می کنم تو این هوای بس کثیف ... همه جا رو گرد و غبار و خاک گرفته ... همه خاکستری اند ...
کاش می شد تاریخ را اندکی بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
خاطرات سی ساله ام ...
خاطرات سی ساله ام ... ... این روزها و شب ها دفتر خاطرات سی ساله ام هی ورق می خوره جلوی چشام و من مجبور به خوندن و مرور همه ی باورها و داشته هامم ... باورها و داشته هایی رو که لرزانند ... و چه سخته بی صدا گریه کردن براشون ... ........................................... ... ایکاش آرزوهامون اونقده کوچیک و کم بود تا فقط تو اون یه شب از حضرت حق طلب می کردیم ... این روزها و شب ها اونقده آرزوهامون زیاد شده که می شه گفت هر شب مون لیله الرغایبه ... ............................................
اشکی در گذرگاه تاریخ از همان روزی که دست حضرت قابیل از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬ بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬ فریدون مشیری
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬
آدمیت مرد ٬
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ٬
آدمیت مرده بود .
گشت و گشت ٬
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ٬
ای دریغ ٬
آدمیت بر نگشت !
دروغ حقه ...
دروغ حقه ... ... براستی دروغ حقه ... و یا حق دروغه !!؟... در این نامرد روزگار ...
خاطرات ابوالفضل فاتح
تلفن پیوسته زنگ میخورد. هیچکس نیست که حیرتزده نباشد، بعضی گریه میکنند، بعضی فریاد میزنند، بعضی افسرده شدند، بعضی نگرانند. خودم هم که به چهرهی مهندس نگاه میکنم، شرمم میآید و بعضی وقتها گریهام میگیرد. نمیتوانم بپذیرم، توجیه نمیشوم. بعضی وقتها زنده به گور میشوی. من هرگز تصویر موسوی را از لوح دلم پاک نخواهم کرد. به خدا پناه میبرم و شما عزیزان را به خدا میسپارم.
رنگ خدا ...
رنگ خدا ... ... دیشب هوای آسمون خونمون بوی خدا رو می داد ... رنگ خدا رو داشت ... مجید مجیدی گارگردان به نام کشورمون باتله فیلمش انگشت گذاشت رو زخم کهنه ی دلم ... برا همین بغض دلم حسابی ترکید ...
عاشق ترین زوج خدا ...
عاشق ترین زوج خدا ... ... بهم گفت همین ستون های هم ردیف هم شده یه زمانی کوچه ی بنی هاشم بوده ... همون کوچه ای که پر از خاطرات تلخ و ... آخر کوچه خونه ی پر از نور فاطمه و علی (ع) بوده ... عاشق ترین زوج خدا ... همون جایی که چند قدمی بیشتر با قبر پیامبر (ص) فاصله نداره ... فقیرانه رفتم و غریبانه ایستادم ... با ادب و خلوص سلامی از ته دل عرض کردم و ... تیکه ای از دلم رو برا همیشه جا گذاشتم و برگشتم ...
از همون شب به بعد هر وقت قسمت میشه تا سلامی از باب ارادت و نیاز عرض کنم خدمت شون ... ناخودآگاه پرنده دلم به سمت گنبد سبز مدینه النبی پرواز میکنه ...
موج مرده ...
موج مرده ... ... صدای غرش " موج مرده " داره یواش یواش به گوش می رسه ... موج سبزی در راه است که همانا بوی عطر گل یاس می دهد ... ........................................................... همینجوری ( به نقل از وبلاگ نمایه )
مسیلمۀ کذاب را نمیدانم میشناسید یا نه. در صدر اسلام ادعای پیامبری کرد. ماجراهای جالبی دارد. مردم قبیلهاش هم جالب بودند. میگفتند میدانیم که تو پیامبر نیستی و دروغ میگویی؛ ولی پیامبری که دروغگو باشد و از ما باشد، بهتر است از پیامبری که راستگو باشد ولی از ما نباشد. ................................................... بازم همینجوری ...
روایتی از محسن خان مخملباف
... سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود. در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.


