برادلم

سلام

... وقتی دم چهارراه چشمم به چراغ قرمز !! افتاد علی الرغم ميل باطنيم مجبور شدم پامو بزارم رو ترمز !! اونم چه ترمزی !! و ای کاش هيچ وقت و هيچ کجا چراغ قرمزی به اين تلخی برا کسی نصيب نشه !!؟

... هنوز ماشينم کاملا وا نستاده بود که يه هو ديدم يه پسری که دل گنده  داشت و چشماش مثل ماه شب چهاردهم بود پريد جلوی ماشين  واستادو يه لبخند تلخی به منو و همه اونهايی که نمی ديدنش هديه کرد !!؟ دست های کوچيکو لرزونش . که منو همونها که نمی ديدیمش و نمی تونستيم احساسش کنيم رو به يه زوری نزديک لبای خشکش اورده بودو ها ...ها ... می کرد !! تا منو تو بتونيم گرمی دستشو تحمل کنيم!! فقط با نگا هش با ادما !! حرف ميزد !! لباش اصلا تکونی نمی خورد !! شايد هم از سرما بود !! شيشه رو که پايين اوردم گرمای داخل ماشين انگاری که دستاشو سوزوند !! معلومه اون عادت نداشت تو اين موقع روز دستاش گرما رو بچشه !! و شايد هم يادش داده بودند که سرما رو تحمل کنه و دم نزنه !! راستش يه لحظه چهره خودمو  تو صورتش ديدم !! ولی ظاهرا هيچ شباهتی بهم نداشتيم !! اصلا انگار نه انگار که جد بزرگوار هر دومون حضرت آدم و هواست !! ...

... ديگه داد همه در اومده بود !! آخه چراغ سبز شده بود و من و اون هم زول زده بوديم به هم ...

خوش بشين ... اگه تونستين !!؟‌ 

   عادل

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :