برادلم

بازم سلام

..... انگاری همين ديروز بود !! با يه حال و هوايی شلوار مشکی پاچه گشاد ی!! که از برادر بزرگم بهم     به ارث رسيده بود !!! صاف و مرتبش کردم و گذاشتم زير تشک خوابم تا وقتی صبح از خواب بيدار ميشم حسابی اتو کشيده شده باشه !!! ... صبح که از خواب بيدار شدم بر خلاف روزای قبل هوا زودتر روشن شده بود !!! پرده رو که کناری زدم ديدم برا اينه که کلی برف باريده و زمين خدا رو !! سفيد پوش کرده بود !!1 کتری آب جوشو که مادر خدا بيامرزم برا چای صبحونه گذاشته بود  يواشکی برداشتمو پيراهن يکی يدونه سفيدم رو با اون اطو کردم !!! آخ که چه اطويی !!! فقط بديش اين بود که بخارش رو از بالا ميزد بيرون و دست آدمو ميسوزوند !!!  سفيد و مشکی خيلی خوب بهم می اومدند !!! همون رنگی که اين روزا آدم ها همه چيز رو به اون رنگ ميبينن !!؟

 ... آفتاب اون روز بر خلاف آفتاب امروز که سوزه زيادی داره !!! زورش به سرما و برف اون روزا نمرسيد که آبشون کنه برا همين بر دلهای آدمای اون روزا نشسته بود و همه رو خون گرم و دوست داشتنی کرده بود !!!  اصلا کسی کاری نداشت به اين که چرا تو اون هوای سرد و برفی يه جوون ديوونه فقط با يه شلوار و پيراهن اومده بود بيرونو رو برف ها چنان راه ميرفت  که انگار نه انگار سرمايی و برفی        هست !!!  مثل اينکه برف های روی زمين برا اون مثل ابرای رو آسمون گرما بخش دل و  پاک و منزه   بودند !!

 ......حالا رسيده بودم به جايگاهی که برا من حکم يک قطعه فرود آمده از بهشت خدا رو داشت !!! ... ميگم که تا حالا شيرينی انتظار رو چشيدی و يا بهتر بگم مزه مزه کردی يا نه !!؟‌  اون هم تو يه هوای سردی که زير پاهات برف و يخبندون باشه !!! بالای کوه هارو  مه نازی پوشونده باشه و ...

خوش باشين ـ عادل

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۳ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :