برادلم

 

 سلام

... راستي فكر ميكنين بچه هاي امروزي ، از گرماي كرسي چيزي مي دونند !!؟ از كرسي منقلي  !! كه دل همه رو بهم نزديك ميكرد !! از كرسي كه گرمي ذغالش همه رو  به يه اندازه !! گرم ميكرد  !!...  يه كرسي با يه ننه بزرگ و بابا بزرگ كه يه عالمه تجربه بودن برا همه كافي بود ...

... دنيا برا من خلاصه شده بود در اون چهار ديواري كوچكي كه بهش مي گفتند حياط خونه !! همون حياطي كه آرامبخش دل شش تا خانواده بود !! همون حياطي كه هم زمين فوتبال پسرا بود ... هم پارك بزرگتر ها ... همون حياطي كه هر روز پذيراي بچه هاي فراوون همسايه ها بود ... همسايه هايي كه توي اون خونه مستاجر بودند ... عصرها يه گوشش دختركوچيك ها  ليلي بازي ميكردند ... يه خورده بزرگترهاش هم يه گوشه دنجي پيدا ميكردند و در گوش هم پچ پچ ميكردند و بعضي وقت ها هم برا اينكه خالي از لطف نباشه يه قل دو قلي بازي ميكردند  ...پسراي شيطون هم با توپ زدنشون صداي اونها رو در مي اوردند ... زن صاحبخونمون كه خدا رحمتش كنه كلثوم بود ما هم كه از اول خاله نداشتيم كلثوم خاله صداش كرديم  ... واقعا هم حق خاله بودن رو ادا ميكرد ... اون هم يه خاله با محبت و دوست داشتني ...

... برا اينكه سردمون نشه مجبور بوديم همه دور يه كرسي بشينيم و همديگه رو تحمل كنيم !! ... آخه يه كرسي بيشتر نداشتيم ... اگه هم داشتيم يه اتاق بيشتر نداشتيم!!! ... مجبور كه نه  شايدم عادت كرده بوديم !! و يا عادتمون داده بودند !! و چه عادت خوبي ....

... ظهر شده بود نهار هم كه معمولا آبگوشت با حالي بود و ما قدرشو           نمي دونستيم رو بالاي كرسي نوش جان كرديم ... اون هم با ترشي هفت بيجار نازي كه از بقالي حسن آقاي سر كوچمون خريده بوديم  ... ميگم كه آبگوشت هم آبگوشت هاي اون قديما ...مگه نه !!؟ ...

... راستش از غم و غصه هم ظاهرا خبري نبود ...شايد هم بوده و ما حاليمون نبوده ... ولي نه !! اگه غم بوده كه لبخند روي لباي همه مادرا و مادر خدا بيامرزم  نبود  !! ...آخ كه چه با صفا بودند ...  اون اتاق 12 متري هم اتاق خوابمون بودو هم حال و پذيرايي و هم آشپز خونه اوپن .....

خوش باشين

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :