برادلم

 

سلام

اولين روزي كه قلم بدست گرفتم و يا قلم به دستم دادند !! فكر نميكردم كه اينقده سنگين باشه !! ...

..... برا من تو اون روزا حرف زدن و شنيدن به زبان فارسي نه تنها مشكل كه غير ممكن بود ... همونطور كه موقع بدنيا اومدن گريه ميكردم اون روز اولي ها ، هم حسابي گريه كردم ... ولي از اين بابت كه كت و شلوار سرمه اي رنگ كه به يقه اون پارچه سفيدي مادر خدا بيامرزم دوخته بود رو به تنم كرده بودند و مثل آدم حسابي ها شده بودم از ته دل كيف كردم ...

... همه مادرا و خواهر بزرگ ها كه مجبورا بچه ها رو همراهي كرده بودند به اجبار پشت درب دبستان عارف كه تو ميدان رباط كريمه به انتظار نشسته بودند تا بلكه خانوم ناظم دلش به رحم بياد  و بچه ها رو صف بندي و كلاس بندي كنه و به داخل كلاس ها بفرسته ... راستش يه تيكه پارچه سفيد كه بعدا  فهميدم روش نوشته  ،، كلاس اول چهار ،،  هم روي سينه كتم دوخته بودن تا خودمو مثل الان  گم نكنم  ...

... اول چهار ... اول چار ... او چا ... بازم يادم رفت كلاس چندمم ... تا گريه ام در نيومده  سريع دويدم دم درب مدرسه ، يه لحظه نديدمش ... مثل همين حالا ها كه سالي يبار هم به زور ميبينيم همديگه رو ... قبل از اينكه ازش  بپرسم خودش جوابمو داد ... بازم شروع كردم  ،، هي تو دلم  ،،  و  ،، برا دلم  ،، زمزمه كردن كه من كلاس اول چهارمم  .... اول چارمم ... اول چا ...

... روز نوشتن ديكته فرا رسيده بود و چه سخت روزي بود اون روز برا دل من ... خوبيش به اين بود كه اونايي كه وسط بودن بايد مي رفتن پايين ميز  و برا همين هم  كسي نمي ديد گريه هاي منو ... ديكته خانوم معلم تموم شده بود و تنها ورقه اي  كه سفيد بود مال من بود  ...  

... هنوزم كه هنوزه بعضي وقت ها آْلبوم عكسامو باز ميكنم و چهره پاك و مهربانشو ميبينم ... كاش بود و كاغذ هاي سياه كردمو مي ديد ... مگه نه !!؟ ...

خوش باشين

نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :