برادلم

سلام

... از خواب كه بيدار شدم حول برم داشت ... كه نكنه خواب مونده باشم و دير شده باشه ... ساعت بزرگ تو خونه كه راس هر ساعت هم زنگ هاي زيادي ميزد و اعصاب هيچكس هم داغون نمي شد  رو كه ديدم خيالم راحت شد ... آخه هنوز وقت بود و مي تونستم برسم ... درسته كلي بايد پياده روي ميكردم ولي ارزش اونو داشت ...

... صبحونه رو همينجوري سرپايي يه جورايي خوردم ... يه  ،، بله ،، هم بقول خودمون برا تو راه راست و ريس كردمو  با يه حالت ريلكسي كه كسي نفهمه يواش يواش از خونه زدم بيرون ... از نازي آباد كه همچين ناز هم نبود برا دل ما راه افتاديم كه سروقت به سر پل  برسيم ...سر پل كه رسيدم ديگه  نايي از من نمونده بود ... نفس نفس زنان خودمو به باجه رسوندمو بليط رو  گرفتم ...

... حالا با خيال راحت رفتم تو اون تاريكي يه جاي دنجي پيدا كردمو  بي خيال درس و مشق آسوده خاطر نشستم ... ولي هنوز چشمم به تاريكي سالن عادت نكرده بود ...برا همين فقط خودمو مي ديدم ... مثل همين حالا ها ... ولي خدائيش دلمون صاف صاف بود ... مثل همون موقع ها ... برا همين تو اون دو ساعت فيلم  با ارتيس فيلم خنديد ، خنديديم ... گريه كرد ، گريه كرديم ... انگاري يه جورايي از نسل خودمون بود داستان زندگي خودمونو بازي ميكرد ... حالا هم كه حالاست بعضي وقت ها يا بيشتر موقع ها  دلمون برا بازي هاي قشنگش تنگ ميشه  ،، يواشكي ،، ...

... صداي صوت و كف كه بلند شد تازه فهميدم كه فيلم تموم شده ... راستش حسابي هم همه مون رو فيلم كرده بود ... چراغ ها هم روشن بود و حالا خوب  ميشد چشم هاي پف كرده و  قرمز  رو ديد ... مثل اينكه همه هم  مثل من مدرسه شون دير شده بود ... اخه با عجله در حال بيرون رفتن از راهروي باريكي بودن كه ... ...يكي از اون وسط ها يه هو داد زد كه ،، زال ممد نگو ، شير ممد ،، و انگاري كه همه منتظر بودن ،و اون لحظه بود كه  يك صدا فرياد مي زديم ... !!؟ زال ممد نگو ، شير ممد ،،

خوش باشين ... بياد قديما

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۳ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :