برادلم

سلام

... توجه كردين به اين كه تنها ،، ياكريمه ،، كه از ما آدما نمي ترسه ... !!؟ تا چند قدميش هم كه نزديك ميشي انگار نه انگار ... اصلا ً آدمو  به حساب نمي ياره ... !!؟

... گوشه بالكن حياط كوچيكمون كه به بزرگي اون قديما بود !! يه كارتون اون بالا ، يه جورايي كه دست آقا گربه شايدم خانوم گربه !! بهش نرسه با چند تا ميخ به ديوار سيماني چسبوندم ... همين كافي بود برا صميميت خونواده كوچيكشون ... بقيشو خودشون بلد بودن ... راستش اون روزا كمتر خونه اي بود كه لونه ياكريم نداشته باشه ... آخه مادر خدا بيامرزم هميشه مي گفت كه ،، اومد داره برا خونه ،، راست مي گفت ... چقدر هم با صفا و صميميت با هم بودن رو تمرين ميکردند ... من كه بگو مگو شونو   نشنيدم ... شما چي ... !!؟

... راستش آخرش هم نفهميدم ، وقتي بچه هاشون بزرگ مي شدن ، اونا مثل بچه آدم دنبال خونه خالي مي گشتن يا اينكه پدر و مادراشون پي خونه جديد مي رفتن ... مظلوميت از چهره پاكشون      مي باريد ... شايد برا همين بود كه مادرامون  هميشه سفارش به بچه هاشون مي كردند كه  ،، نكنه يا كريم بزنين ها ،، ... با همه اين سفارش ها نمي دونم چرا  ياكريم  كم شده ... شايدم اونها كم نشدند مائيم كه زياد شديم ...

... از مادر بزرگ و پدر بزرگ ها  هم که ديگه خبري نيست ... اونها هم كمياب شدند ... مگه نه ... !!؟ ...چشمامو كه بستم يه لحظه چهره زيبا  و محاسن نرم و سفيدش كه مثل برف  مي درخشيد رو تجسم كردم ... هنوزم ميشد بوي هميشكي عطر ياسش رو  احساس كرد ... دست ها ي پينه بستش كه حالا نرم و لطيف شده بود ازشون پوست و استخواني بيش نمونده بود  ... افق ديدش كه همچنان اون دور دورا رو نظاره مي كرد  ... چوب سيگاري نقش و نگار شدش كه بوي مهر و محبت از اون بلند بود  فرياد ...

 خوش باشين

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :