برادلم

سلام

.... اون روزا گوهردشت واقعا ،، گوهر ،،  دشت ،، بود .... بعد ازظهرها يه آرامش خاصي داشت كه ميشه گفت تو کوچه هاش پرنده پر نمي زد .... عصر ها تو خيابون اصلي كه حالا جاي سوزن انداختن نيست با دوچرخه دسته بلند  ،، رحيم ،،  خدا بيامرز  زيگ زاگ مي رفتيم ....از چراغ قرمز كه اصلا خبري نبود  ... همه چهارراهها باز بودند و سبز ... سبز مثل باغاتش که مثل بهشت بودند ... همون باغاتي كه حالا ازشون خبري نيست و غيبشون زده .... همون سر سبزي هايي كه حالا  شدند برج و آپارتمان و خيابون و بزرگراه ....  و به جای بوی عطر ياس کوچه هاش دود و دم و ... از هر نوعش که بخواهين ...

.... اون روز عصر مثل روزاي قشنگ قبليش كه تو خيابون اصلي ول مي گشتيمو    كلي الكي خوش بوديمبرا خودمون يه هو زد به سرمون كه بريم خونه آغاسي ، برا ديدنش كه تو خيابون دهم بود خرجی نداشت ....  بازم دلو زديم به دريا و بي واسطه رفتيم كه رفتيم .... با اون لباساي جور با جوري كه داشتيم اون سربالايي رو به هر زحمتي كه شده ركاب زنان و بعضي ها هم دو تركه عرق ريزان خودمونو رسونديم خيابون دهم ....  من كه از همشون يه سر و قد بلند تر بودم نفس زنان هنوز عرقه بدنم  خشك نشده دستمو گذاشتم رو اف اف و زنگ زدم .... از اون ور  آيفون صداي مهربان و ميهمان نواز خانم محترمي رو شنيدم كه دعوتمون كرد بريم داخل خونه .... آخه بهش گفتيم كه اومديم آقاي آغاسي رو از نزديك ببينيم ....

.... با اينكه اون روز خود آغاسي خونه نبود  ولي خانوادشون حسابي تحويلمون گرفتند و با شيريني خامه اي و شربت ازمون پذيرايي كردند ....  ميگن كه حالا آغاسي پير شده و مريض .... اون بچه ها هم همه بزرگ شدن هر كي بدنبال مشكل خودش كه همچين كم هم نيست ... بعضي از بچه هاي اون زمون هم از اين دنياي فاني سفر كردند و ....

.... راستي از مهر و محبت هاي اون زمون  خبري دارين !!؟  ديديد سلام ما رو برسونين !!؟

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :