برادلم

 

سلام

....خيلي بده  آدم عادت كنه به نوشتن ولي يه هو دست به نوشتنش نياد !!؟ مگه نه !!؟

 

... خيلي وقت بود كه همه همديگه رو يجا نديده بودند .... يجا كه چه عرض كنم !! جدا جدا هم ديگه كمتر ميبينن همديگه رو ... راستش اون موقع ها كه مستاجر توي زير زمين نم دار بوديمو مبل استيل و تلويزيون رنگي نداشتيمو از پرايد و سمند و دوو  هم خبري نبود دلمون بيشتر برا هم تنگ مي شد .... اون موقع ها يا دعوايي با هم نداشتيم و يا اگه هم داشتيم ، چون دلامون مثل بچه ها صاف صاف بود زودي آشتي مي كرديم ...

 

... انگار نه انگار كه برا تسليت و دل خوشي يه  دوست اونجا جمع شده بوديم ... دو سه تايي دور زده بوديمو از هر جا و هر كي كه بگي حرف ميزديم ... هر از گاهي هم به زور جلوي خنده هامونو مي گرفتيم تا مبادا به كسي بر بخوره ... يه كمي اونورتر فاميل و اقوام نزديكشون كه همه سياه پوش بودند اشكي مي ريختند ... بچه هاي نازش هم كم براش نزاشتند مثل اون قديم ها حسابي از يتيم شدنشون ناله و زاري ميكردند ... ميگن آدم هر چي بزرگتر باشه بيشتر درد يتيمي رو مي فهمه و لذا بيشتر دلش كباب مي شه ...  من که اولين بار وقتی موی سفيد رو  رو صورتم ديدم که پدرمو از دست دادم ...

 

... حالا ديگه تو يه چيزي همگي مشابه هم شده بوديم !! ... اونم اين بود كه همه بي پدر شده بوديم !! ... بچه هامون هم بزرگ شده بودند ولي راستش هيچ شباهتي به خودمون نداشتند !! ... همونطور که ما هيچ شباهتی به پدرامون نداشتيم !! ... و همونطور که پدرامون هيچ شباهتی به پدراشون نداشتند !!... سر و صورت هاي اونهايي كه تونسته بودند مويي نگه دارند حسابي سفيد شده بود ... مثل دلهاشون ...

 

تا يادم نرفته بگم که ... خوش باشين

 

*

 

نوشته شده در شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :