برادلم

سلام

... يه هو ديدم يه صدايي از بغل ماشين در اومد ... رومو كه برگردوندم يه جوون قد بلند خميده از كمر رو ديدم ... خودشو به يه زوري به آينه ماشين زده بود ... آخ و اوفش هم بلند بود ... يه كيسه فريزر پر از قرص و آمپول رو از روي زمين كه آب و گل توش پر شده بود برداشت و با ناله اي كه از ته چاه بيرون مي اومد صدا زد كه ، حالا ميگي چكار كنم ... دفترچه بيمه ندارم ...نسخه آزاد گرفتم ... برا بچه ي مريضمه ... چشماي درشت خمارش به زور باز ميشد ... سرش هم پايين بود ...

... نمي دونم چرا يه هو ياد فيلم گوزنها افتادم ... با اون بازي قشنگ بهروز ... و كارگرداني بي نظير مسعود كيميايي ... وقتي پشت صنحه تاتر بهروز از رفيقش خواست كه بزاره يه خورده جلوي اون كتش بزنه تا ...

... پول رو كه بهش دادم خيلي سريع غيبش زد ... ولي يه لحظه ديدمش ... راستش فقط اينو مي دونم اونطرفي كه داروخانه بود نرفت ...

بازم بگم خوش باشين ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :