برادلم

ديوانه اي از قفس پريد

سلام

... ميگن بر دو نفر سؤال و جوابي نيست ... اول بر ديوانه اي كه از عقل به دور باشه ... دوم  بر آدمي كه خواب باشه ... شايدم برا همينه كه اكثراً خودمونو به خواب مي زنيم ... تا نكنه يه وقت بگن   ديوونه ايم  ...  ولي راستشو بخواهين فكر كنم از سؤال و جواب گريزانيم  ... حتي به قيمت     ديوانگي !!؟...

... اون شب هم قسمت من شده بود تا در كنار امير خان بنشينم ... نماز در اون مسجد با صفاي قديمي كه ميشه گفت دست نخورده مونده حال هواي ديگه اي داشت ... عمو كاظم خادم دلسوز مسجد كه خدا رحمتش كنه برا اينكه هر چه زودتر مسجد خالي بشه و اون هم بتونه به كارهاي ديگش برسه و خاله سارا همسرش رو هم كمك باشه چراغ ها رو زودي خاموش مي كرد ... ولي هميشه يكي دو تايي آدم سمج پيدا مي شدند كه كار به تاريكي و يا روشنايي نداشتند ... يكي از اونها هم همين امير خان بود ... عاشق حقيقي خدا ... امير خان كه از خاني فقط اسم اميريش رو داشت و نه چيز ديگه اي ... آدم آروم و بي آزاري بود ... كه بچه كوچيك ها كم سر به سرش        نمي گذاشتند ...

چراغ ها خاموش بودند ... سكوت عجيبي بر فضاي روحاني اونجا حاكم بود ... صدايي جزء ناله ي اون از فضاي مسجد بر  نمي خواست ... ناله كه نه درد و دل بنده و مولا ... زمزمه اي آشنا ... اگه اون شب يه حالي داشتيم  يقيناً از حال و هواي امير خان بود ... چشم دلي نبود  وگر نه ...

... با يه حال عجيبي همينطور كه دست هاشو  به سوي آسمون بلند كرده بود و سرش رو به روي شونش كج كرده بود و خواستش رو از خداي مهربان درخواست مي كرد ... انگاري منو هم در كنارش نمي ديد ... با اون زبان ساده و دلنشين ميگفت : خدا جونم ... الهي كه من قربونت بشم ... آخه برا تو كه كاري نداره ... كه منو خوبم كني ... خدا جونم ... الهي كه من فدات بشم ... چيزي ازت كم نمي شه اگه تو شفام بدي  ... خدا جونم ... الهي كه ...........

خوش باشين

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :