برادلم

 

 

سلام

... هيچ وقت يادم نميره ... اون قديما رو كه دلي داشتيم ... و هر از گاهي با دلمون همسفر          مي شديم ... راهي غرب و جنوب ... راستش هيچوقت دلشو پيدا نكرده بودم كه حضوراً از مادر خدا بيامرزم خداحافظي كنم ... هميشه ساعت حركتم رو غروب ها كه اون قديما خيلي هم قشنگ بود تنظيم مي كردم ... و زحمت خبر دادن آخر شب رو به دوستان وا مي گذاشتم ... اولين باري كه حركتم رو شروع كردم هنوز بقول معروف روي لبم سبز نشده بود ... توي اتوبوس آنچنان بغض توي گلوم حلقه زده بود كه راستش داشتم حسابي خفه مي شدم ... كه يه هو سيل اشك از چشام سرازير شد ... ياد چهره معصوم و پاك مادرم كه مي افتادم چاره اي جزء اينكه چشامو ببندمو و آروم آروم ، يواش يواش هق هق كنان دلمو خالي كنم نداشتم ...

... وقتي گفت كه نمي خواد بياين ترمينال خوب دركش مي كردم ... ولي چه كنم كه از اون اصرار و از ديگران انكار بود ... ساعت 9 شب ساعت خوبي بود برا اون و شايد برا دلم ... چون هوا تاريك شده بود و كمتر چشمان پف كرده و قرمز رو مي شد تشخيص داد ... ولي به زوز لب گاز گرفتن هم كه شده بود لبخند از لبامون بر نمي داشتيم ...

... سكوت عجيبي داخل ماشين رو كه پر بود هميشه از هياهو در بر گرفته بود ... نوار ضبط رو روشن كردم تا كمي از اون حال در بيائيم ... ولي نمي دونم چرا بهتر كه نشد هيچ شايدم بدتر ... آخه خوانندش با يه سوزي اين بيت رو داشت مي خوند ... آخه دلم گرفته .... كه يه هو ديدم شونه هاي مادرش داره بالا و پائين ميره ... ديگه نتونست خودش رو نگه داره و با صداي بلند دلشو خالي كرد ...  منم ديگه كارم كشيده بود به لب گاز گرفتن كه  ... يار هميشه گيم به دادم رسيد و اجازه داد تا يه پك محكمي بزنم ...

خوش باشين

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :