برادلم

دوستتان دارم

 

سلام

... به نظر من آدم ها يواش يواش پير نمي شن ... بلكه يه دفعه يه دفعه يه هو پير ميشن ... مگه نه !!؟ ... البته شايد به اين هم بستگي داشته باشه كه در طول عمرشون چند بار لحظه هاي حساس به سراغشون اومده باشه ... و يا اونها به سراغشون رفته باشن ...

... من اولين بار كه پير شدم و يا بهتر بگم پيري رو احساس كردم زماني بود كه بالاي سر پدرم نشسته بودم و با گريه و زاري دعا مي كردم ... و اون با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد ... هر از گاهي چشم هاشو باز و بسته مي كرد ... ولي انگاري هيچ وقتي در اين دنيا نبوده ... چرا كه همه چيز و همه جا رو بيگانه مي ديد ... فقط بعضي وقت ها دستم رو كه تو دستش بود كمي آروم فشار ميداد تا شايد من زنده بودنش رو احساس كنم ...

... و اما دومين باري كه بازم پير شدم زماني بود كه بالاي سر مادرم زانوي غم به بغل گرفته بودم ... هيچ وقت اون لحظه دردناك از ذهنم بدور نميشه ... مثل همه مادراي زجر كشيده روزگار ... وقتي روح بزرگش از بدن خاكيش به پرواز در اومد ... تازه زمان آرامش و آسايش اون بود ...

... اون شب و شب بعدش از همون لحظات حساسي برا دلم بود كه بازم ميشه گفت که پير شدم ... در اون دو شب جسمم شايد به خواب مي رفت ولي روح سرگردانم به هر جايي كه فكر كني سركشي ميكرد ... پريشان احوالي ... سرگردانی و نا اميدی ... ميگن آدام ها هر كدوم ظرفيت هاي گوناگوني دارند ... كه اگر لب ريز بشه هموني ميشه كه نبايد بشه ... ولي من ميگم اطرافيان هم در ظرفيت آدم ها بي تاثير نيستند ... تا اون شب شايد بهش فكر نكرده بودم ... ولي سكوت پر هياهوي شب و بي قراري من بهانه اي شد تا به فكر فرو برم ... و سهم خود رو در اون به پايان خط رسيدن رو بررسي كنم ... و اما در آخر به اين نتيجه برسم كه همه مقصريم !!؟ ...

... نمي دونم چرا يه هو ياد اون مطلب كوتاه و گويا افتادم كه ميگفت ... به مداد گفتم مطلبي بنويس كه گمان ميكني اكثري از مردم بدان نياز دارند ... و يا بدان محتاجند ... و او بي درنگ بر روي صفحه ی كاغذي غلطيد و نوشت ... دوستتان دارم ...

... خوش باشين

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :