برادلم

پهلوان اكبر

 سلام

... ميگن كه حال و روز اكبر گنجي بدجوري رو به وخامت گذاشته ... با اينكه از روز اول خودمو برادلم   با هم قرار گذاشتيم كه از تنها چيزي كه اصلا سراغش نريم سياست باشه ولي نمي دونم چرا ايندفه ديگه نتونستم !!؟... شايد يكي از علل اين باشه كه بزرگان ما از قديما تو گوش هامون هميشه اين بيت رو زمزمه كردند كه ... تو كه از غم ديگران بي غمي . نشايد كه نامت نهند آدمي ...

... نمي دونم چرا يه هو ياد بابي ساندز افتادم ... زمون بابي ساندز فكر كنم 15 و يا 16 سال بيشتر نداشتم ... همه هم سن و سالاي من هم يه شور انقلابي داشتن كه نگو و نپرس ... همون زمونهايي كه هر شب شهيد چمران و جنوب لبنانش رو  . چه گوارا و كوههاي سر به فلك كشيده .. رو در عالم خواب مي ديدم ... اون شب ها لحظه به لحظه از حال و روز بابي ساندز كه در اعتصاب غذا بود خبر مي دادن ... هيچكس هم اعتصاب غذاي اونو انكار نميكرد !!؟ ... و آخرش هم يه روز با آب و تاب فراوان اعلام كردند كه بابي ساندز قهرمان شهيد شد ...

... راستش نمي دونم بابي ساندز هم زن و بچه داشت و يا نه !!؟ ... و اگه داشت بچه هاش دختر بودند و يا پسر ... آخه ميگن گنجي دو تا دختر داره كه خيلي باباشون رو دوست دارن ... باباها هم كه مي دونيد ميميرند برا دختراشون ... وقتي شنيدم بعد از ظهر ديروز اكبر گنجي در حضور دختراش و خانومش يه هو بيهوش شده و نقش بر زمين دلم به درد اومد ... آخه وقتي اون لحظه رو تو ذهنم تجسم ميكنم كه يه آدمي بعد از ۵۰ روز اعتصاب غذا كه بدنش ضعيف و لاغر . از جهت جسمي هم  ناتوان شده در حضور بچه هاش يه هو بيهوش بشه و زمين بخوره و دخترهاش بالاي سرش بدوند و بر سر و صوت بزنند و فرياد پدر جان شون فضاي غبار آلود سالن بيمارستان رو پر كنه و هيچ يار و ياوري نبينند ... از هر چه سياسته بيزار ميشم ...

... اي كاش اكبر گنجي هم مثل سيد قمني يه اطلاعيه مي داد و همه نوشته ها و كتاب هاش رو تكذيب ميكرد ... همونطور كه گاليله كرد ...

بايد بگم خوش باشين !!؟ ...  

 

نوشته شده در شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :