برادلم

جدايي

 سلام

... يه چند روزه كه دارم تنهايي رو به نوعي تجربه مي كنم ... راستش دلم برا همه آدمايي كه دوروبرم بودند تنگ شده ... حتي برا اونهايي كه دوستشون نداشتم ... و يا بهتر بگم چشم ديدنشون رو نداشتم ...

... كمتر روزي بود كه مي شد با هم بدون جنگ و دعوا اون روز رو به شب برسونيم ... مادر خدابيامرزم هم ميگفت اين بگو مگو ها برا بچه هايي كه تولدشون پشت سر همه طبيعيه ... نمي دونم شايدم راست مي گفت ... ديگه يواش يواش روز جدايي داشت فرا مي رسيد ... انگار نه انگار كه تا ديروز چشم ديدن همديگه رو نداشتيم ... مثل همه بچه ها چند روزي بود كه بغض گلومو گرفته بود ... و منتظر يه بهنونه تا بزنم زير گريه ... ولي حس مرد بودنم اين اجازه رو بهم نمي داد ... يه مرد كوچيكي كه دل گنده داشت و به قولي معروف هنوز بلاي لبش سبز نشده بود ...

...   بالاخره اون روز موعود فرا رسيد ... لباس سفيد بخت رو به تنش كردند و راهي سرنوشت خود خواسته ... منم به دنبال يه جاي دنج و خلوتي كه از چشم همه پنهان باشه بودم ... اون روز تو اون تنهاييم حسابي زدم زير گريه و دلي خالي كردم ... خودم هم نمي دونستم برا چي ولي برادلم لازم  بود  ... حالا با اينكه سالي يه بار هم بزور همديگه رو مي بينيم ولي بازم بعضي وقت ها دلم براش يه زره مي شه ... شايد دل اون هم برا من ...

... اين روزا بازم دارم بچه مي شم !!؟... اگه بتونم بازم يه جاي دنج و خلوت پيدا كنم تا بازم دلی خالی کنم عالي مي شه !!؟ ... ولي بعيد مي دونم ...  

خوش باشين   

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :