برادلم

 سلام

... بعضي از روزا و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها و لحضه ها و نيم نگاه ها چنان جوري در قلب آدمي حك ميشه كه بعيده با گذشت زمان هم از بين بره ...

... انگاري همين ديروز بود ... ولي نه 21 سال از اون زمان مي گذره ... از اون لحظه اي كه يه زوج دلباخته و بي اعتنا به رنگ و بوي اين دنيا ... تو يه چارديواري كه براشون به اندازه يه دنيا بزرگ و عزيز بود ... صاحب فرزندي شدن كه حالا اون هم 21 سالشه ... و اما بازي سرنوشت بدين جا ختم نمي شه ... و حالا تازه داره برا اون شروع ميشه ... شروع يه راه پر فراز و نشيب ...

...حالا مثل همون بچه ياكريمي كه قبلاً گفتم ... كوله بارشو بسته و آماده حركته ...و يا بهتر بگم آماده ی کوچ ... خدا كنه هر از گاهي نيم نگاهی هم  به گذشته داشته باشه ... خوش باشن                        

********************************************************

به خانه می رفت ... با کيف ... و با کلاهی که بر هوا بود ... چيزی دزديدی !!؟‌مادرش پرسيد ... دعوا کردی باز ... پدرش گفت ... و برادرش کيفش را زيرو رو می کرد ... به دنبال آن چيز ... که در دل پنهان کرده بود ... تنها مادر بزرگش ديد ... گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش ...                     وخنديده  .                                                                                         زنده ياد حسين پناهی

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :