برادلم

آخ مادر ...

 

سلام

 

... وقتي مادر خدا بيامرزم تو سن 65 سالگي تو ايام پيري مريض شده بود و درد مي كشيد تو ناله و زمزمه هاش آنچنان نام  مادرشو فرياد مي كرد كه انگاري يه طفل كوچيك در فراق مادرشه ... اين روزا  فكر كنم كه دردي هم به سراغ ما اومده كه هر وقت آهي از ته دل مي كشيم و يا آخي ميگم به دنبالش نام مادرمون هم مياد  ...

 

....شگفتا! وقتی که بود...نمی دیدم..وقتی می خواند...نمی شنیدم...وقتی دیدم که نبود...وقتی شنیدم که نخواند....!

 

مادر ...

اي كاش مادري بود مرا امروز ...

تا سر و صورت به زانويش مي نهادم  ...

تا كه خاك پايش را سرمه چشمم مي نمودم ...

مادر غم عشقت بكشم بار بار دگر...

مادر ...

 

... ظاهراً يه شبانه روز ديگه بايد پرواز كنيم  ... پروازبا بال و پر شكسته ... آخ كه چه سخته ... اونم با كوله باري سنگين ... پس بايد به خودم حق بدم كه هر از گاهي هي ميگم آخ مادر ...

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :