برادلم

بوی خوش حرم ...

... ساعت های پايانی شب هفتم و يا بهتر بگم نيمه های يک شب  زمستانيه ... نسيم پاييزی هنوز هم به سر و صورتم ميوزه ... و انگار نه انگار که فصل زمستون آغار شده ... نه تنها برا اون که برا من هم که بی خوابی زده به سرم و از خواب زمستونيم خبری نيست بوی خوش حرم پيامبر بوی خوشی است ... که وصفش برا دلم  بسی سخت و دشواره ...

... شب زنده داران اينجا از هر قوم و قبيله و کشوری که فکرش رو بکنی هستند ... سياه . سفيد . زرد ... ولی در يک چيز همه مشترکند ... و اون همونه که دکتر گفت ...

آری اين چنين بود برادر ...

... ماشين آخرين مدل بنر مشکی رنگ در گوشه ای ازخيابون ايستاد ... مرد ميانسالی که چهره ای آرام به صورت داشت از داخل ماشين پياده شد ... دستش رو که از جيبش در اورد يه بسته اسکناس نو به همراهش بود ... همه ی شب زنده داران رو که لباس يکسره نارنجی رنگ به تن داشتند به سوی خود فرا خواند ... و هيج کس رو در کرم خودش بی نصيب نگذاشت ... اون صحنه و چهره خندان اونها واقعا ديدن داشت ... صحنه ای که به ياد ندارم ديده باشم ... صحنه ای فراموش نشدنی ...

خوش باشين

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳۸٤ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :