برادلم

روح و دل بزرگ ...

... سلام

... يادم نمي ياد كه از دست پدر خدابيامرزم كتك خورده باشم ... فقط يك بار تو بگو مگوهايي كه با مادر خدابيامرزم داشت يه خورده بگي نگي غيرتي شدم و مثل همه پسر بچه ها با يه تكبر خاصي اومدم وسط درب اتاق واستادم و سرمو پايين انداختم و گفتم برا چي مادرمو اذيت مي كني ... و اون هم مثل هميشه در اوج عصبانيت لبخند مليحي زير لب كه من و ديگران متوجه اون نشيم زد و گفت ... برو بچه دخالت تو كار بزرگترها نكن ... ولي من مثل يه بچه ته تغاري و ناز دوردونه كه تا اون لحظه لذت كشيده باباش رو نچشيده بود  با  پررويي تمام باز اون حرفم رو تكرار كردم  و گفتم كه نه نمي روم بيرون ... و اون لحظه همان لحظه اي بود كه برا اولين بار سوزش ناشي از برخورد كمربند پدرم به پاهام رو احساس كردم و فرار رو بر قرار ترجيح دادم ... راستش امروز مي فهمم كه كتك زدن كسي كه آدم خيلي دوستش داره خيلي سخته ... و اذيت كردن برا اوني كه مي دونه خيلي طرف دوستش داره اوج بي انصافيه ...

... يه بار به يه بنده خدايي گفتم كه بزرگي به سن و سال نيست ... بزرگي به روح و دل انسانه ... که بايد بزرگ باشه ...روح  و دل بزرگ د اشتن هم هزينه داره ... و تو اين زمونه كسي كه بخواد از ته دل هزينه اونو بپردازه کم ياب ...

خوش باشين

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :