برادلم

چهارشنبه سوري ...

سلام

... روزاي سرد اسفند ماه هم قديماش برا دل ما  يه حال و هواي ديگه اي داشت ... بوي خوش زرنيخ   يه جورايي يادآور روزهاي خوش نه چندان دور اون زموناست ... روزاي آخر اسفند ماه هم كه ديگه از درد پا اكثر پسربچه هاي شيطون لنگون لنگون راه مي رفتند ... كه منم يكي از اونها بودم ...

... صبح زود كه از خواب بيدار شدم دلم آروم و قرار نداشت ... راستش شب قبلش رو هم بزور خوابيدم ... بلاخره صبح شد و از خواب بيدار شدم ... ناشتايي نخورده رفتم سراغ لباس نوي عيدم ... شلوار و پيراهن كاموايي يكدست كرم رنگ با كتاني ساق بلند كفش ملي با موهاي تراشيده ... لباس قشنگي كه بر خلاف امروزي ها كه همه چيز رو كوچيكتر مي گيرن يكي دو شماره هم بزرگتر گرفته بودند تا چند سالي بتونم باهاش سر كنم... همين جور كه لباس رو به تن مي كردم مادر خدا بيامرزم زيرچشمي نگاهي مي كرد ...  لبخندي هم از ته دلش به لب داشت ...

... با يه چشم به هم زدني غروب آفتاب رسيد  و شب چهارشنبه سوري آخر سال  شد ... آتيش ، اون هم آتيش بوته بيابونها  يه گرمي خاصي داشت ... صداي سوختن و دودي كه از نهانش بر مي خواست حكايت از مهربوني بود  ... اوج شادي مردم ... كوچيك و بزرگ ... پير و جوون ... همه در شادي هم شريك بودند ...  

 

خوش باشين

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :