برادلم

گور ...

سلام

... ميگن تو اين دنيا هر چيزي كه دور و برمون هست از سنگ و شيشه و چوب و هر چي كه فكرشو بكني يه جورايي زنجيروار به انسان ها وصل ميشن ...  برا همينه كه انسان ها به اشياء  دور و بر خود شون عادت ميكنند و به اونها دل مي بندند  ، چون به نوعي از جنس خودشونه ... و اونها هم به انسانهاي دور و برشون عادت مي كنند و دل مي بندند ...  ميگن اونها برا ما دلشون تنگ ميشه ... بعضي وقت ها هم برامون اشك مي ريزن ... همونطور كه ما براشون اشك ميريزيم ...

... اسمش * گور* بود ... با اينكه سالي يه بار بيشتر ما رو نمي ديد ولي آنچنان كرشمه اي برامون مي اومد  كه انگاري تموم سال با هميم ... چند سالي بود كه ديگه همه ي فك و فاميل كوچ كرده بودند و خونه هاي اونجا رو كه به آسمون خيلي نزديك بود به امان خدا گذاشته بودند ... ولي* گور* همچنان مثل يه سگ وفادار در انتظار مونده بود و از اون خونه هاي خالي نگهباني مي كرد ... تا اينكه يه روزي خبرش اومد  كه * گور* مرد ... اون هم درست بر دم درب خونه پدربزرگ خدا بيامرزم ...  

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :