برادلم

كوه نور(2)

سلام

... در راه بازگشت به پايين كوه هستم ... راست گفتن كه پايين اومدن سخت تره از بالا رفتنه ... فرقي هم نمي كنه كه از كجا بخواهي بيااي پايين ... و يا اينكه بخوان بيارنت پايين ... مهم دل كندنه كه خيلي سخته ... هم برا اوني كه خودش مياد پايين و هم برا اوني كه ميارنش پايين ... درست مثل همون بچه ي طفل پاك دلي كه هر چي از خوبي هاي اين دنيا براش ميگن ولي اون بيمناك از اومدن به اين دنياست ... و وقتي هم كه اومد ديگه دل كندن براش سخت ميشه ...

... از كنارش رد شدم و انگار نه انگار كه  سالياني رو باهاش بودم ... نه اينكه خودم خواسته باشم كه نشناسمش بلكه ميشه گفت كه اينم از علايم پيري زود رسه ... راستش ديدن دوستان اون سالهاي دور دوست داشتني كه بايگاني خاك گرفته خاطراتم رو از خواب چندين ساله زمستوني بيدار مي كنن برا دلم بسي لحظه شيرن و بياد ماندني است ... صداي نفس نفس زدنش همراه با كلام سلامش وموهاي سفيد صورتش منو به خودم اورد ... و اون لحظه اي بود كه ... 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :