برادلم

سومين آه ...

... يه ساعتي مونده تا شروع بازي فوتبال ايران مقابل مكزيك ... دو ساعت اندي تا پايان بازي وقت مناسبي برا شارژباطري هاي دوربين عكاسيم هست ... برا همين زود شارژر رو آماده كردم و همينطور كه خودم رو بي خيال نشون مي دادم  ... برا راحتي از دلشوره اي كه داشتم كمي با كامپيوتر ور رفتم ... راستش با اينكه اصلا اهل فوتبال نيستم ولي بازي هاي ملي رو دوست دارم درسته كه حساسيتم كمه ولي كم و بيش پيگيرش هستم ...

... بيشتر از اوني كه به فوتبال فكر كنم در ذهنم لحظات بعد از پيروزي و شادي مردم رو تجسم مي كردم ... و عكس هاي به ياد موندني كه مي تونستم به يادگار بگيرم ... كه يهو داد و بي داد بچه ها منو به خودم اوورد و اون زمان علاجی نداشتيم جز اينکه آهی بکشيم ... و يواش يواش زموني رسيد كه سومين آه رو هم از ته دلمون كشيديم ...

... به دنبال بهاني بودم تا بزنم بيرون ... ياد باطري دوربين افتادم و رفتم سراغش ... ظاهراً به اون هم الهام شده بود كه نيازي بهش پيدا نمي كنم ... برا همين هم از شارژ باطري خبري نبود ... امشب سكوت عجيبي شهر رو فرا گرفته كه گفتن نداره ... 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :