برادلم

عشقولانه با خدا

... بعضي وقت ها آدم اونقده دستش از همه جا كوتاه و ناتوان مي شه كه بقولي به هر ريسموني دستي دراز مي كنه تا بلكه به نتيجه برسه ... اون شب ، ساعت هاي آخر ماه صفر بود ... نيمه هاي شب يه هو زد به سرم و نداي دلم رو شنيدم و به حرفش عمل كردم ... و مثل خيلي هاي ديگه دست بچه ها رو گرفتم و تو اون تاريكي شب با يه بسته شمع زديم بيرون و شبگرد شديم ... با اينكه ميگن از رگ گردن هم بهمون نزديكتره ولي بهونه خوبي بود تا  در جستجوي اون از اين درب به اون درب سير كنيم ... محتاجان كرمش رو از انواع مختلف مي شد ديد كه بي توجه به اين و اون به دنبال عشقولانه با خدا بودند ...

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :