برادلم

می مردم ...

اولش مي مردم كه دبيرستان را تمام كنم و وارد دانشگاه شوم ...

و بعدش مي مردم كه دانشگاه را تمام كرده و شروع به كار كنم ...

و بعدش مي مردم كه ازدواج كنم و صاحب همسر و فرزند شوم ...

و بعدش مي مردم كه بچه هايم به قدري بزرگ شوند كه بتوانند به مدرسه بروند و ...

و بعدش مي مردم كه بازنشسته شوم ...

و الان دارم مي ميرم ...

و تازه مي فهمم كه زندگي كردن فراموشم شده ...      

 دست نوشته هایی از یه غریبه

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :