برادلم

دريا ...

... کلي منتظر شده بود تا يه کاري برا خودش دست و پا کنه ... و اينکه بتونه از خجالت دل واموندش در بياد ... ولي انگاري قرار بر اين نبود و اينچنين براش نوشته نشده بود ...  از مال دنيا هم که بي نصيب بود ...

... اون بود و دل واموندش که هر روز و هر ساعت ، وقت و بي وقت ، هي ويبرش به لرزه مي افتاد ... برا همين ديگه طاقتش رو از دست داد ... دل بزرگش رو به کف دستش گرفت ... چشم هاش رو بست و ... دل به دريا زد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :