برادلم

شب يلدا ...

... طولاني ترين شب سال ... طولاني ترين زمان سياهي  ... يه عده مي خوان که تموم نشه لحظه لحظه هاش ... همونايي که تو اطاق شاديش نشستن و قهقهه مستونشون خواب خوش رو از چشماي اطاق غم گرفته ...  يه عده هم لحظه شماري مي کنن برا رفتنش ... برا تموم شدنش ...

... برا اون فرقي نمي کرد ، اون شب با شب هاي ديگش ... واسه اينکه هميشه مجبور بود دست خالي بياد خونه ... ولي نه ... اون شب خيلي براش سنگين بود دست خالي رفتن به خونه ... برا همين دنبال هر بهونه اي که مي شد گشت تا بتونه دير تر از هر شب به خونه برسه ...

نوشته شده در شنبه ٢ دی ۱۳۸٥ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط حاج عادل نظرات () |

Design By :