قهقه های مستانه ...

قهقه های مستانه ...

 هنوزم از زور درد دلتنگی های این دورانم قهقه های مستانه می زنم ...

 من که عاشق و دیوانه ی دنیای سکوت بودم از چه پر از داد و فریادم ...

 نخل های سر ببریده و خاموش چه بی شمارند ...

 دست های پر از خالی و آویزانم از آسمانت را بنگر و دریاب ...

ای خدای همه ی عالم ...

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جهاد

ای سکوت ای مادر فریادها من ندیدم خوشتر از جادوی تو

حاج محسن

با سکوت خویش غوغا می کنیم شهر آشوب است و نجوا می کنیم گله های گرگ و دندان است و چنگ زین میان ما راه خود وا می کنیم

محمدرضا

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم در آن لمحه ز مستی حال گردان شد خدا دیدم وجودم محو وگریان شد بخود فائق شدم مستی ز سر رفت غرور آمد دلم از حد کم رست خدا دیدم خودم را بندگی کو؟ کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟ زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟ زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟ چو مستی دست در جای خدا زد به چنگیزان ونامردان قفا زد به لیلی حکم عشق دائمی داد به شیرین حق خوب زندگی داد به مجنون آتشی از جنس دم داد به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد چرا لیلی ومجنون باز مانند؟ چرا فرهاد از شیرین برانند؟ چرا وقتی که من مست وخدایم چنان باشم که گویندم گدایم؟ در آن حالت که پیمانه پرم بود شرابم همدم ودل ساغرم بود من مست و خراب حالا خدایم ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم به پیران وقت پیری می دهم جان جوانان در جوانی قوت ونانپ چرا آهو ز مادر باز ماند؟ چرا فرزند صیادش بنالد؟ چراها و چراها و چراها شب قدرت گذشت وآرزوها بسختی قامتم را راست کردم گلوی خشک خود را صاف کردم کنار بسترم پیمانه ای پر ولی جیبم تهی از سکه

خاتون شعر

سلام هیچ کس نیست دراین سوی پریشانی ها که رهایم کند از موج غزل خوانی ها . و دیگر هیچ

برادلت

سلام حاجی جات خالی بود تپه کرجی ها

محمدرضا

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ای که ره بسته ای درکوچه ها بر فاطمه گردنت رامی شکست آنجا اگر عباس بود.حاج آقا شهادت خانم فاطمه زهرا(ص) رو تسلیت میگم.باشد که همیشه شفاعتمونو بکنه.

×

[گل]

مهران

رفتم و شد با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد با بوي ادکلني گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد يکلام از قاسم و جبار نگفتم سخنی گفتم ای مايه هر مهر و وفا رفتم و شد همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلين سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد "لن ترانی"نشنيدم ز خداوند چو او "ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟ من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد