می مردم

می مردم ...

اولش مي مردم كه دبيرستان را تمام كنم و وارد دانشگاه شوم ...

و بعدش مي مردم كه دانشگاه را تمام كرده و شروع به كار كنم ...

و بعدش مي مردم كه ازدواج كنم و صاحب همسر و فرزند شوم ...

و بعدش مي مردم كه بچه هايم به قدري بزرگ شوند كه بتوانند به مدرسه بروند و ...

و بعدش مي مردم كه بازنشسته شوم ...

و الان دارم مي ميرم ...

و تازه مي فهمم كه زندگي كردن فراموشم شده ...      

 دست نوشته هایی از یه غریبه

/ 3 نظر / 5 بازدید
جهاد

تا موقعي که جوان هستيم مانند بردگان به فعاليت ميپردازيم تا در پيري اسوده زندگي کنيم اما وقتي پير ميشويم تازه ميفهميم براي زندگي کردن طبق نقشه ايي که کشيده بوديم خيلي دير شده

سارا

لحظات را گذرانديم تا به خوشبختی برسيم غافل از اينکه خوشبختی همان لحظات بود که گذراندیم.

marjan