همينجوری

همينجوري ...

 يواش يواش دلم برا خودم داره تنگ ميشه ...

برا يه خلوت دوستانه ...

خلوتي به دور از هياهوهاي روزانه ...

خدا کنه که دير نشه ...

لحظات را گذرانديم تا به خوشبختی برسيم ...

غافل از اينکه خوشبختی همان لحظات بود که گذراندیم ...

دست نوشته هایی از یه غریبه آشنا

/ 4 نظر / 5 بازدید
شايسته

... دلا خو کن به تنهايی ...

جهاد

دنبال جای خلوت ميگشتی ؟؟؟ پس چرا رفتی لونه زنبور با اون پسره مشکين......

حاج خانم کوچولو

با با شما ديگه چرا؟؟ما تو غربت دلمون از تنهايی ميگيره!البته اگه جاي دنجی پيدا کرديد آدرسشو به ما هم بديد..

gharibemosafer

سلام هي ، خدا رو چه ديدي ... يه خورده سايه تان سنگين شده است. موفق باشيد