کلاس اول ...

... توی کلاس 40 نفری پسرهای سیاه و سبزه و سفید ولاغر و چاق یه مدرسه تا خانم معلم سوالی می کرد همه یه دستشون بالا بود و یه دستشون پایین  و هی داد میزدند که "خانم اجازه خانم اجازه" "ما بگیم ما بگیم" و تنها تو اون کلاس بود که نه بچه ها و نه خانم معلم خسته نمی شدن از صداهای همدیگه ... 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شاپرک

نشستم به کنجی به پای دلم و شعری نوشتم برای دلم تمامی پر از عطر یاد تو بود همین باغ و هم کوچه های دلم دریغا که عمری گذشت و نشد نشینی شبی در سرای دلم بهارا سکوتت مرا می کشد تو گویی بلایی بلای دلم مسیحای خوبم طبیبم تویی نفسهای گرمت دوای دلم چه می شد که در آسمان شبم بیایی چو مه در فضای دلم دریغا دریغا که تیغ ستم بریده مرا زآشنای دلم چو گفتم که آمد غروب بهار شنیدم همه های های دلم ...