چهارشنبه سوری ...

چهارشنبه سوری ...

... دلم لک زده برا  بوی خوش دود بوته های خشک سوخته ی چهارشنبه سوری اون  قدیما که پر ازفریاد عشق و محبت و دوستی بود ...  

... عصر نشده یواشکی شلوار و پیراهن کاموایی عید نوروزم  رو پوشیدم و آماده رفتن تو کوچه ای که ارتفاع همه ی خونه هاش به اندازه ی یک طبقه هم نبود شدم ... همون کوچه ی خاکی که شب ها تو آسمون سیاهش پر از ستارهای کوچیک و بزرگ می شد ... آخرین ته مونده پول جیبیم رو هم خرج خرید " زرنیخ " کردم تا با صدای انفجار مهیبش بالاترین لذت دنیا رو برده باشم ... 

  ... با این ساعت دیواری میشه یه عالمه نگاه به خاطرات گذشته داشت ... شب ها به اندازه ی یه دنیا طول می کشید تا که " تیک تیک " ساعت بعدی رو اعلام کنه ...

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

میگم حاج آقاخودمونیم دیگه دلودماغ نوشتن نداری.دیربه دیرمطلب میزاری

سایه

[لبخند]

جهاد

سلام خیلی فرق کرده حالا اخر سال که میشه اهک و زرنیخ میخریم برا کارای دیگه!!!!!!!!!1111

ماری

سلام حاجی مدتها بود نیومده بودم اما انگاری دست و دلت به نوشتن نیستاااا نگی ما نفهمیدیم!

میلاد نور بر شما و خانواده مهترم مبارک باد.هاج فیروزوعلی شریفی

زه

از چهارشنبه سوری واسه ما فقط ترس ش مونده و بس مخصوصا که امسال که کلاس داریم و باید با هزار سلام وصلوات خودمونو برسونیم به کرج

نرگس

آخه!!این ساعته عین همون ساعت خونه ی پدرتونه ...!یادش بخیر...!کاش بعضی از مراسمای قدیم همونجوری حفظ می شدن...

به یاد آقای بوترابی . بنیانگذار پرشین بلاگ : کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت کاش می شد تاریخ را اندکی بهتر نوشت کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

محمد

سلام حاج عادل... آمدم تا پیشاپیش رسیدن بهار رو تبریک بگم... عید سبزت مبارک...

آزاده از کلبه ی ویوارا

از این ساعت ها در خانه ی مادربزرگ من هم هست..دوستش دارم زیاد پدرم از چهارشنبه سوری های آن موقع ها که می گوید غرق می شوم در خاطرات نوستالوژیک اصیلی که چهارشنبه سوری بود نه چهارشنبه سوزی