هذیون های شبانه...

امشب دوست داشتم دست "ته تغاریم" رو بگیرم و باهاش تا ته خستگی هام تو شب تولدش "لزگی" برقصم ...

امشب دوست داشتم لپ "ته تغاریم" رو به بهونه ی بوسیدن شب تولدش اونقده گازش بگیرم تا که جیغش در بیاد ...

امشب دوست داشتم همه ی "بچه هام" بازم "بچه" می شدند و هر کدومشون از یه ور کولم بالا می رفتند اونقده زیاد ...

امشب دوست داشتم بازم "یه اطاق" بیشتر نداشتیم و مجبور بودیم تا که همه به یه ریف کنار هم بخوابیم ...

یه "زمونی" همه چیز رو از "ته دل" می خواستیم و چه آسون به دست میومد ...

آب گرفته ها و زنگ زده های "ته دلم" یادگاری های دوران جوونیست و بس ...

موندم که مشکل از "ته دل" ماست و یا "زمونه" ی این دنیا ...

/ 0 نظر / 9 بازدید