غروب ...

سلام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

... تا حالا شده با خودت حرف بزني !!؟ ... الكي يه هو بخندي ... همونجوري كه يه وقت هايي اون قديما وقتي خودمون هم كسي رو مي ديديم كه با خودش حرف مي زد ميگفتيم انگاري قاطي كرده ها ... آره حق داريم يادمون نياد ... آخه اگه يادمون بياد كه ديگه با خودمون حرف نمي زنيم ... ولي راستش فكر كنم اين روزا اگه كسي پيدا بشه كه با خودش حرف !! نزنه بايد بهش شك كرد ... آخه ميگن ويروسش همه گير شده ...  مگه نه !!؟ ...

... حتماً شنيدي كه ميگن غروب كه ميشه دل آدم ميگيره ... مخصوصاً غروب روزاي جمعه ... اگه يه جاي غريبي هم گير افتاده باشي كه  ... بي خيال اين هم هستيم كه غروب براي ما طلوعيست برا ديگران ... راستش من به اين يكي راستي راستكي اعتقاد دارم ... اصلاً برا همينه كه برا دلم مينويسم ... ولي هنوزم كه هنوزه نتونستم رابطه ي بين غروب افتاب و دل رو پيدا كنم ... ولي به اين پي بردم كه همه غروب ها دلگيرند ... هم غروب آفتاب ...و هم غروب عمر ...

... راستي اگه همه به دنبال اين بوديم كه عرض طلوع و غروب عمرمون افزايش پيدا كنه و نه طول اون !! ... اون وقت هم بازم غروب ها دلمون ميگرفت !!؟ ...  

خوش باشين

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
(( خاکسترینه ))

با سلام ؛ معمولا وقتی با يک وبلاگ جديد آشنا می شم سعی می کنم اگه فرصتی باشه يه نگاه کلی به تمام مطالب اون داشته باشم تا بدونم با چه سطحی از طرز فکر مواجهم . وبلاگ شما برام جالب اومد ؛ شما ۴۰ سال داريد ؟! خيلی عاليه ! راستی ؛ پست قبليتونو ( چشم زدن ) خيلی ساده ولی کاملا واقعی ديدم ... غروبها هم هميشه دلگير بوده ؛ شايد تداعی کننده تاريکی ؛ يا رفتن ؛ يا .... ممنونم از نگاه زيباتون به کلماتم .