چشم مون زدند ...

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

... متولدين سال چهل و دو  ... 26 سال پيش يادتونه !!؟‌ ... تو همچين روزايي كه تازه داشت بالای لبم سبز ميشد و به قول بچه ها ديگه داشتم مرد !!  ميشدم  دوست داشتن  رو برا اولين بار تجربه كردم ... همون روزايي كه نه بچه ها قبولمون داشتند و نه بزرگتر ها تحويلمون ميگرفتند ... آخه بچه ها ميگفتند كه ديگه بزرگ شديم و بزرگتر ها هم ميگفتند كه حالا بچه اي !!؟ ....

...  هنوزم وقتي اسم فيلم چه گوارا ، شب روي شيلي ، حكومت نظامي ... رو ميشنوم يه حال با حالی بهم دست ميده ... بعضي وقت ها آهنگ آرام بخش حكومت نظامي رو راديو ميزاره ... اونهايي كه فيلمشو اون موقع ها  ديدند باهاش يه حالي ميكنند .... و حتما ياد بساط کتابفروش ها و نوار فروش های اون موقع جلوی درب دانشگاه می افتند ...

... همه يكي بودند ... يکی بودن رو دوست داشتن ...  همديگه رو هم  راستي راستكي  دوست داشتن ... فکر کنم خدا هم خيلی دوستمون داشت ... اونهايي كه كم داشتند يه جورايی باهاش می ساختند و بهش افتخار ميكردند ... اونهايي هم كه زياد داشتن يه جورايي سرشونو پايين ميگرفتند ... پايين شهری ها بالا می نشستند بالا شهری ها پايين ... راستش فكر كنم چشم مون زدند !!؟ مگه نه !!؟ ...   

خوش باشين ... به ياد اون روزا ...

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
اودی

سلام ... ويلاگ جالبی داريد ... جدی ميگم ... از خوندن مطالبتون کلللی لذت بردم ... ... ...

سایه

مثل هميشه.................عالی بود. ( دلم سيب ميخواد!!!)

RainGold

دوستم - من همسن شما نيستم ولي يه چيزهائي هم من يادمه ..... راست ميگن نتنها چشممون زدن خدا هم ديگه مارو دوست نداره هيشكه ديگه مارو دوست نداره..................... كاش ميشد ابرها را پارو كنيم / از دلهامون خاك را جارو كنيم/تا بتابد نور حق بر خوان مان /گوشه گيري بركنيم وفكر يك دارو كنيم

محمد طه ارگانی

سلام!عادل...اسم زيباييست.نوشته هات من رو ياد اين صحبت دکتر شريعتی می اندازه که:((درک و درد با هم میان)) آره اون روزها خیلی لطیف بودن ولی گذشتن حالا ما موندیم و خاطره هایی که از لطافت اون روزها برامون میگن..شاید اگه من هم تو اون روزها می بودم همون کاری رو می کردم که شما و نسل شما کرد اما چرا شما و هم نسل هاتون کاری که الان ما فکر می کنیم درسته رو انجام نمی دید؟ من بازهم منتظر پیام های زیبای شما هستم...یا حق

يك دوست

سلام سن من كمي كمتر از شماست ولي همه آن روزها و تك تك فيلمهايي كه نام بردي را بخاطر دارم . واقعا چه روزگاري بود . فكر ميكرديم ديگه خوشبخت شديم . ولي چه فكر ميكرديم و چي شد ؟؟؟!!!!!!!!!!! يادآوري خاطرات درد توقلب آدم ميپيچونه . من گاهي فكر ميكنم همه چيز يك رويا بيشتر نبود آن همدليها . مهربانيها - يك سطح شدنها و........ چي بگم والله .... شايد هم شما درست بگيد چشم خورديم آن هم چه چشم خوردني كه حالا حالا نميتونيم كمر راست كنيم . موفق باشي . مطالبت خيلي قشنگه . باز هم بنويس