گاهی گمان نمی کنی ...

گاهی گمان نمی کنی ...

... دلنوشته ای رو که نمی دونم کی نوشته یه دوست برام فرستاد ... حیفم اومد اینجا به یادگار ننویسم ...

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود ...

گاهی نمی شود که نمی شود ...

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است ...

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...

گاهی گدای گدایی و بخت نیست ...

گاهی تمام شهر گدای تو می شود ...

گاهی بساط عشق خودش جور می شود ...

گاهی به صد مقدمه ناجور می شود ...

...

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضا

سلام حاج آقا.زیبا مثل همیشه[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

آنسوی مه در مالزی

حاج عادل جان گاهی با هزار سواره نمی رسی گاهی به پای پیاده چه زود می رسی گاهی نمی شود فهمید در حضور گاهی عیان شود به چشم بسته و گوش گاهی ندانی که چه داری به نزد خویش گاهی چه آسان دهی ز دست مال خویش گاهی چنان دنیا ترا کور می کند که نه دو چشم نتوان دید با هزار چشم گاهی پیاله حکم بحر خزر شود گاهی که بحر هم ترا نکند سیر گاهی دلم هزار غصه می خورد زدوستان که هی می شود به دور

جهاد

خانمانسوز بود اتش آهی گاهی ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

مهران

من فرزند شهیدم آشنایی با مبانی دفاع مقدس،دانشکده سما ، کلاس 5 . برنامه ساعت 4 تا 6 روز یک شنبه ام بود . وارد کلاس شدم . بچه ها آروم سر جایشان نشتند بعد از احولپرسی با بچه ها آشنا شدم و شروع کردم به توضیح دادن اینکه چرا این درس باید در دانشگاه ارائه بشه وتأسف خوردن از اینکه چرا اینقدر دیر ارایه شده. بعضی ها میگفتند استاد خانواده شهدا،جانبازان،رزمندگان دیگه چی می خوان ازسمهیه دانشگاه گرفته تا ماشین،خونه و ........ دیگه ضرورت این درس چیه؟ قدری فکر کردم ،گفتم توی کلاس شما خانواده رزمنده جانباز، شهید هست. اصلا تو کل خانوادتون ! دیدم یخ بچه ها باز شد. یکی گفت : بله عموم شهید شده، اون یکی گفت: داییم ویکی دیگه گفت پسر خالم و............. بعد ازاین حرفها یکی گفت استاد اجازه؟ گفتم : بفرمایید . گفت: من فرزند شهیدم. جرقه ای در ذهنم زد ،گفتم : پس چرا جواب اینها را نمی دی؟مکثی کرد.گفت: بخشید استاد آخه اولین جایی است در دانشگاه که اینقدر راحت تونستم بگم بچه شهید هستم. ولی حاضرم هرچه که این بچه ها مگین به ما دادند را بدم، دو برابر نه ده نه صد برابر ولی پنج دقیقه بابام راببینم. نه، فقط اندازه ای که بگم بابا. من بیس

آ د م ..

حاجی.. وقتی خواستم نشد.. من که نخواستم شد .. هیچ وقت نشد که بشه... یعنی اصلن نمیشه که نمیشه .. دیگه اینجوریاس اقبال ما...

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای پیرمردی کور و فلج درگوشه ای مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

نمک

چقدر اینجا رو دوست داشتم! از موزیک وبلاگ گرفته تا نوشته ها و... سربلند باشی برادر همین!

امیر

نوشته دکتر شریعتی هست اینی که گذاشتید واقعا پر مفهومه موفق باشید