افسانه ...

هنوزم برای دل ما افسانه ای بیش نیست ... افسانه ای که یادآوریش دلگیر و چرکین است ... حافظه به خواب رفته و ته نشین شدم رو بیدار می کنند که چه ... خواب "اصحاب کهف" را آرزومندم ...

بهشت از دست ادم رفت از اون روزی که گندم خورد

 ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

 کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

 یه روزی هرکسی باشن حساباشونو پس میدن

 عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست

 پرستش راه تسکین پرستیدن تجارت نیست

 سر ازادگی مردن ته دلداگی میشه

 یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

 کنار سفره خالی یه دنیا آرزو چیدم

 بفهمن ادمی یک عمر بهت گندم نشون میدن

 نذار بازی کنن برامون با همین نقشه

 خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمیبخشه

 کسایی که به هر راهی دارن روزیتو میگیرن

 گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن

 جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

 همه یک روز میفهمن چه جوری زندگی کردی

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید